|
|
|
آيا يوسف زهرا تويي روز تـــاريخي عــاشورا گــذشتسـرگذشت عشـق بود ، اما گذشت مـي كشـان افـتاده و سـاقي نـماند جـرعه اي در سـاغري باقي نـماند جــام هاي وصل را نوشيده اند جامه هاي خون به تن پوشيده اند عـاشق و مـعشوق يكـجا ، سـوخته سـاخته با سـوز دل تـا سـوخته هاي و هويي نيست سوي هو شده از من و ما رفته يكسر او شده هم سبو بشكسته ، هم خُم ريخته مه خسوف آورده ، انجم ريخته پاره پاره ، عاشقان سينه چاك سينه هاي چاك و چون آيينه پاك پيكر قرآن ناطق ، چاك بود ناطق قرآن ، به روي خاك بود ســــينه ها بــر تــيرها آمـــاج شــد بـــــاغ ســر ســبز ولا تــاراج شــد هـر چـه گـل ، در بـاغ يكسر چيده شـد بــزم عشــق و عـاشقي بـرچـيده شـد بـاغ عشـق است و گـلش نـاچيدني است گـر چـه يك گـل هم ندارد ، ديدني است بسكــه بـد مشـتاق ، از بـاغ جـنان بـاغبان آمــد بـه سـير گـلستان آمــد ، امـا طـاقت ديدن نـداشت رفت و بـاغ خود به بلبل واگذاشت بـلبلي ، دل سـوخته ، جـان سـوخته آشــيان او ، چــو بسـتان سـوخته چـون نسيمي ، رو به سوي باغ كرد دشت را چون لاله ها پر داغ كرد با چــراغ اشك ، گــرم جسـتجو خـاك را بـا يـاد گـل مي كرد بو تـاب ديگــر در تــن بلبل نبود بوي گـل مي آمد ، امـا گـل نبود نـاگــهان از زيــر شـاخ و بـرگها داد گـل آوا ، كه ايـن سـويم ، بيا ! آمـد و زد شـاخه ها را بـر كــنار كم كم آن گم گشته گرديد آشكار يـافت آن گـل را ، ولي پرپر شـده پـاره پـاره پيكري بي سـر شـده داغ لاله ، در بـر گـل جـا گـرفت كــار عشـق و عـاشقي بـالا گـرفت ديـد آن تـن ، زخـم پـا تا سر شده آســمان عشــق ، پـر اخـتر شـده گــفت : آيـا يـوسف زهـرا تـويي ؟ آنكـه مـن گـم كـرده ام آيـا تـويي؟ اي گُلم ! اي هر چه گل پيش تو خار زخم تو چون درد خواهر ، بي شمار جاي سالم از هر چه در اين جسم نيست؟ باقي از اين جسم غير از اسم نيست! پاي تا سر ، غرقه در خوني چرا ؟ آفــتاب مــن ! شــفق گوني چـرا ؟ اي كــتاب ! اي مــعني امّ الكـتاب ! از چه گشتي فصل فصل و باب باب عـاشقان را بـعد تو آوازه نيست در كـتاب عـاشقي شـيرازه نيست اي شـده با خـون ، نـمازت را وضو تــا قــيامت آب شـد ، بـي آبرو از نــمازت سـر بلند اهــل نــماز بـلكه مسجود از سجودت سر فراز اي تـرا صد چشمة جوشان ز خون زخـم تـو بـيرون و زخـم مـن درون رفــتم و بــاشد ، بــهنگام ســفر جان به پيش اين تن و تن ، پشت سر مـي نهم در ره گـر ايـن هـنگام ، گـام مـي كنم روز عــدود در شـام ، شـام نـاگهان آن طفل دْردانه رسيد بلبل و گل بود ، و پروانه رسيد ! علي انساني
|
|
زينب در سوگ مادر
از آن دمي كه رفتي ، مادر تو از برمن شد خاك غم از آن شب ، والله بر سر من غم خوار من تو بودي صبر از دلم ربودي بابا بداد غسلت ، آن شب به حال خسته ديدم كفن نمودت ، با پهلوي شكسته روي تو بود نيلي آن هم ز ضرب سيلي من چار ساله دختر ، آن شب چها كشيدم پاي برهنه مادر ، دنبال تو دويدم رفتي تو از كنارم من ياوري ندارم در كودكي چرا من ، رخت سيه بپوشم آن ناله هاي جانسوز ، نايد دگر به گوشم رفتي ز آشيانه تاريك گشته خانه در پشت در بديدم ، تو نقش بر زميني گفتي به چشم گريان يا فُضَّهْ خُذيني ! مسمار خون آلوده گناه تو چه بوده ؟
|